نظریه چشمانداز کانمن: ریشهٔ ترس از باختن
🎧 شنیدن این قسمت در تلگرام
کیت چن، محقق دانشگاه ییل، به میمونهای کاپوچین معامله با سکه را آموخت؛ وقتی یکی از محققها سیب میداد و گاهی یکی اضافه میبخشید و دیگری دو سیب میداد و گاهی یکی پس میگرفت، میمونها در ۷۱ درصد مواقع محقق اول را انتخاب کردند.
کشف ترسِ ذاتیِ مغز از باختن
انسانها از دست دادن را بسیار سنگینتر از به دست آوردنِ همان چیز ارزیابی میکنند و این تفاوت بنیادین ریشهی ترس ما از شکست است. در سال هزار و نهصد و شصت و نه در دانشگاه عبری در اسرائیل، یک استاد جوان به نام دنیل کانمن از آموس تورسکی دعوت کرد تا برای دانشجویانش سخنرانی کند.
در حالی که تورسکی در حال توضیحِ عملکردِ خوبِ شهودِ انسان بود، کانمن به دلیل تجربهاش در تحلیلهای ارتش اسرائیل با او مخالفت کرد و همین بحث به شکلگیریِ بزرگترین شراکتِ علمی در تاریخِ روانشناسی منجر شد.
آنها برای بررسیِ خطاهای شناختی انسان شروع به طراحیِ مجموعهای از آزمایشهای فکریِ جذاب کردند تا شهودِ یکدیگر و دانشجویان را به چالش بکشند. در یکی از این آزمایشها، به دانشجویان پیشنهاد شد که سکهای پرتاب کنند؛ به این شرط که با آمدنِ شیر هزار دلار برنده شوند و با آمدنِ خط هزار دلار از دست بدهند.
نتایج نشان داد که تقریباً تمامِ دانشجویان این شرطبندی را رد کردند، زیرا ترس از دست دادن پول در ذهنِ آنها بسیار قدرتمندتر از شوقِ برندهشدن بود.
پژوهشگران برای درکِ عمقِ این پدیده، شرایطِ شرطبندی را به نفعِ شرکتکنندگان تغییر دادند و مبلغِ برد را به هزار و پانصد دلار در برابرِ هزار دلار باخت رساندند. با وجود اینکه از نظر ریاضی این پیشنهاد کاملاً سودآور بود و ارزشِ موردانتظارِ مثبتی داشت، باز هم بیشترِ دانشجویان از پذیرشِ آن امتناع کردند.
آنها از طریق آزمایشِ دیگری با فنجانِ قهوه نیز متوجه شدند که افراد ارزشِ پولیِ چیزی را که در حال از دست دادنش هستند، بسیار بیشتر از وقتی میدانند که میخواهند همان چیز را بخرند.
در نهایت، این پژوهشها تحت عنوان نظریه چشمانداز منتشر شد و یک ادعای بسیار مهم را به اثبات رساند که برای آنها جایزه نوبلِ سال دو هزار و دو را به همراه داشت. کانمن و تورسکی ادعا کردند که در ذهن انسان، نسبتِ وزن دادن به باخت در برابرِ برد تقریباً دو به یک است.
این یعنی انسان دردِ از دست دادن یک چیز را حداقل دو برابر شدیدتر از لذتِ به دست آوردنِ دقیقاً همان چیز در همان شرایط احساس میکند.
ریشههای باستانی در مغز پستانداران
ساختار بیزار بودن از شکست در واقع یک سیمکشی بسیار قدیمی در مغز ما است که ریشه در دورانِ تلاش برای بقا دارد. کیت چن، محققی در دانشگاه ییل در دههٔ دو هزار، به میمونهای کاپوچین آموزش داد تا سکههای آلومینیومی را با سیب معامله کنند و حتی در نوساناتِ بازار نیز شرکت کنند.
او میخواست ببیند آیا پدیدهٔ فرار از شکست که در انسانها دیده میشود، در حیواناتی که چهل میلیون سال پیش با ما جدِ مشترک داشتهاند نیز وجود دارد یا خیر.
برای آزمایشِ این موضوع، یک محقق به میمونها یک سیب میداد و گاهی به عنوان جایزه یک سیبِ دوم هم میبخشید. محققِ دیگری همیشه دو سیب به میمون نشان میداد، اما پس از دریافتِ سکه، گاهی یکی از سیبها را پس میگرفت. نتایج کاملاً شگفتانگیز بود؛ در هفتاد و یک درصد از مواقع، میمونها معامله با فردِ اول را انتخاب میکردند تا احساسِ از دست دادن را تجربه نکنند.
با وجود اینکه در هر دو حالت میانگینِ سیبهای دریافتی کاملاً مساوی بود، این حیوانات حاضر بودند سودِ قطعی را بپذیرند اما چیزی از آنها گرفته نشود. محققان ادعا میکنند که این رفتار ریشه در شرایطِ زیستیِ گذشته دارد؛ جایی که یافتنِ کمی غذایِ بیشتر تنها باعث میشد انسان یک یا دو ماه بیشتر زنده بماند.
اما از دست دادنِ همان مقدار منابع در حاشیهٔ بقا، میتوانست منجر به مرگِ قطعی در هفتهٔ آینده شود.
این عدمِ تقارنِ واضح در پیامدهای بقا باعث شد تا دردِ ناشی از باخت بسیار پررنگتر از لذتِ برد پردازش شود و در مغزِ پستانداران نهادینه گردد. مشکلِ انسانِ مدرن این است که اکنون از همین سختافزار و نرمافزارِ باستانی برای مواجهه با مشکلاتِ بیخطری مثل از دست دادنِ پنجاه دلار استفاده میکند.
دیدنِ ضرر در گزارشهای مالیِ سهماههٔ شرکت هیچ تهدیدی برای جانِ ما نیست، اما سیستم مغز آن را به عنوان یک خطرِ مرگبار ثبت کرده و ما را دچارِ وحشت میکند.
تأثیر ترس از باخت بر عملکرد
ترسِ دائمی از باختن باعث میشود تا افراد رفتار خود را تغییر دهند و در تلاش برای جلوگیری از شکست بسیار محتاطتر و دقیقتر عمل کنند. پاپ و شوایتزر در سال دو هزار و یازده مطالعهای جذاب روی بیش از چهارصد گلفباز حرفهای در دویست و سی و نه مسابقهٔ تورِ پیجیای انجام دادند تا این فرضیه را در دنیای ورزش بسنجند.
آنها حدود دو و نیم میلیون ضربهٔ پات را با در نظر گرفتنِ فاصلهها، موقعیتها و شرایطِ کاملاً یکسانِ زمین مورد تجزیهوتحلیل قرار دادند.
در ورزش گلف، ضربهٔ بِردی به منزلهٔ به دست آوردنِ یک امتیاز مثبت است و ضربهٔ پار معادلِ حفظِ وضعیت موجود و جلوگیری از از دست دادنِ امتیاز است. نتایجِ تحلیلِ آنها نشان داد که این گلفبازان ضرباتِ بِردی را در هشتاد و سه و نیم درصد از مواقع با موفقیت درون سوراخ میاندازند.
با این حال، همان بازیکنان وقتی در شرایطِ کاملاً مساوی برای ضربهٔ پار و فرار از باخت تلاش میکنند، دقتِ آنها به هشتاد و هشت درصد افزایش مییابد.
این محققان ادعا میکنند که بازیکنان به دلیل ترسِ شدید از باخت، زمانِ بیشتری میگذارند، تمرکز بالاتری دارند و در زدنِ ضرباتِ پار محتاطتر عمل میکنند. نکتهٔ جالب اینجاست که در روز چهارمِ مسابقات گلف، تمرکزِ بازیکنان از روی زمینِ بازی برداشته شده و به تابلوی امتیازات و جایگاهشان در برابر دیگران معطوف میشود.
در این روز، وسواسِ فرار از شکست دیگر در ضرباتِ پار دیده نمیشود، بلکه رفتارِ محتاطانهٔ آنها به سمتِ جلوگیری از عقب افتادن در جدول امتیازات تغییر میکند.
گاهی این ترس عواقب تاریخیِ بزرگی دارد؛ همانطور که کانمن و تورسکی هنگام احضار به خدمت در جنگِ یوم کیپور در سال هزار و نهصد و هفتاد و سه متوجه شدند. سازمانهای اطلاعاتی به دلیل ترس از اینکه پیشبینیهایشان غلط از آب دربیاید و موقعیت و اعتبار شغلیشان نابود شود، روی شواهدِ حملهٔ قریبالوقوع سرپوش گذاشته بودند.
این یعنی ترس از شکستِ فردی در یک نهاد میتواند به نادیده گرفتنِ فاجعهای در سطح ملی منجر شود.
سیستم هشدارِ ما در واقع برای پاداش دادن ساخته نشده است؛ پذیرفته شدن هیچ احساسِ خاصی ایجاد نمیکند، اما طرد شدن رنجِ بسیار عمیقی به همراه دارد
سنجش وضعیت اجتماعی و دردِ طرد شدن
مغز ما دارای یک ابزار اندازهگیریِ درونی است که دردِ ناشی از شکست را به عنوانِ نشانهای از کاهشِ جایگاه اجتماعی ترجمه کرده و به ما هشدار میدهد. مارک لیری در دههٔ نود میلادی این ابزار را «جامعهسنج» نامگذاری کرد؛ سیستمی که مدام وضعیت ما را در یک گروه اجتماعی پایش میکند.
از آنجا که نیاکان ما در گروههای کوچک زندگی میکردند، ناامید کردنِ دیگران و کاهش جایگاه اجتماعی مستقیماً به معنای تنها ماندن و مرگِ حتمی بود.
برای اثبات شدت این مکانیزم، محققان افراد غریبه را وارد یک اتاق کردند و آنها را بر اساسِ معیارهایی کاملاً تصادفی و بیارزش، در گروههایی فرضی پذیرفته یا طرد کردند. نکتهٔ غافلگیرکننده این بود که حتی طرد شدن توسطِ گروهی از غریبهها که دیگر هرگز آنها را نمیدیدند، باعثِ احساس بد و کاهشِ محسوسِ وضعیتِ جامعهسنجِ درونی در این افراد شد.
سیستم هشدارِ ما در واقع برای پاداش دادن ساخته نشده است؛ پذیرفته شدن هیچ احساسِ خاصی ایجاد نمیکند، اما طرد شدن رنجِ بسیار عمیقی به همراه دارد.
در مطالعهای دیگر، افراد داستانهایی از خود را پشت میکروفون تعریف کردند و سپس محققان بازخوردهای منفیِ جعلی از سوی غریبهها به آنها دادند. حتی وقتی شرکتکنندگان این نظرات را در ظاهر رد کرده و ادعا کردند نظر دیگران برایشان مهم نیست، باز هم اندازهگیریها نشان داد که عزتنفسِ آنها پایین آمده است.
مغزِ پستاندار نمیتواند با منطق از این درد فرار کند و بخشِ نظراتِ اینترنتی هم دقیقاً روی همین سیستمِ عصبی انگشت میگذارد.
نمونهٔ بارزِ دیگرِ این پدیده را میتوان در ایجادِ بخشهای ویژه یا ویآیپی در باشگاههای شبانه و یا اولویتبندی در خطوطِ هوایی مشاهده کرد. پرداخت پولِ زیاد برای نشستن در بخشی که هیچ تفاوت معناداری ندارد، مزیتی نیست، اما قرار گرفتن در پشتِ طنابهای مخملی و تماشای آن از بیرون دردناک است.
این نشان میدهد که طرد شدن در دنیای مدرن، حتی بر اساس قوانینِ ساختگیِ یک کلوپ، همان سیستم قدیمیِ تهدیدِ بقا را در ذهن ما فعال میکند.
نقش ایگو در محافظت از تصویرِ ما
بخش مهمی از هویت ما به عنوان ایگو شناخته میشود که وظیفه دارد تعادلی پایدار بین خواستههای غریزیِ درونی و انتظاراتِ سختگیرانهٔ جامعه ایجاد کند. طبق نظریات پایهٔ فروید، ما همیشه میخواهیم نیازهای اولیهمان را برطرف کنیم، اما همزمان نیاز داریم که مردم ما را بپذیرند، دوست بدارند و از گروه بیرون نیندازند.
در این میان، ایگو مجموعهای از روایتهایی است که برای خودمان تعریف میکنیم تا خواستههایمان را بدونِ منفور شدن در قبیله پیش ببریم.
وقتی این تصویر و تعریفِ درونی مورد حمله قرار میگیرد، بدنِ ما با همان شدتِ واکنشهای فیزیولوژیکی به یک تهدیدِ فیزیکی پاسخ میدهد. به همین خاطر است که وقتی در انجام کاری شکست میخوریم، حتی اگر کاملاً تنها باشیم و هیچکس شاهدِ این باخت نباشد، باز هم احساس میکنیم که بازنده هستیم.
دستگاه جامعهسنج هیچگاه خاموش نمیشود و همواره قابلیتهای ما را با استانداردهای جامعه پیرامون، یا با استانداردهایی که در خلوت برای خودمان تعیین کردهایم مقایسه میکند.
در واقع، ما ایگو را میسازیم تا زمانی که تهدید شد، احساسِ ترس و اضطراب کرده و رفتارمان را برای تطبیق و بقای بیشتر تغییر دهیم. ما هرگز نمیتوانیم با آگاهی و استدلالِ منطقی، خودمان را از این احساسات رها کنیم و مغز را طوری آموزش دهیم که از قضاوتها نترسد.
دردِ کشیدن و احساس شرم به این دلیل طراحی شده است که در مواجهه با خطرات، رفتارِ خود را اصلاح کنیم تا در گروه زنده بمانیم.
جمعبندی
از آنجایی که تجربهٔ شکست و دردِ ناشی از آن کاملاً اجتنابناپذیر است، تنها راهِ منطقی انتخابِ اهداف و هویتهایی است که ارزشِ رنج کشیدن را داشته باشند. مهم نیست شما استیو جابز باشید یا وارن بافت؛ وقتی باخت را تجربه میکنید، این سیستم بیرحمانهٔ مغزی شما را در رنج و عذاب فرو میبرد.
ما نمیتوانیم از شکست و دردِ ذاتیِ آن فرار کنیم، اما قطعاً میتوانیم تصمیم بگیریم که بر سر چه چیزی قرار است شکست بخوریم.
اگر فردی خودش را به عنوانِ یک مردِ خانواده تعریف کند، هر باری که در این نقش شکست میخورد، دردِ او سازنده است و به بهبود روابط و صمیمیتِ او کمک میکند. اما اگر کسی هویتی مخرب مانند معتاد بودن به مواد مخدر را برای خود برگزیند، شکستهایش در مسیر یافتن مواد هیچ ارزش آموزندهای برای رشدِ او نخواهد داشت.
بنابراین، نوع اهدافی که برای خودمان ترسیم میکنیم به صورت مستقیم مشخص میکند که کیفیت و فایدهٔ شکستهای آیندهٔ ما چگونه خواهد بود.
در روابط عاطفی نیز اگر معیارِ ما تعداد قرارها باشد، هر پاسخِ منفی میتواند به عنوان یک ارزیابیِ فاجعهبار از ارزشهای شخصیِ ما تلقی شود. اما اگر معیار را یافتنِ یک رابطهٔ پایدار و شاد قرار دهیم، جوابِ منفیِ طرفِ مقابل دیگر شکست نیست، بلکه نشانهای از نامناسب بودنِ آن ارتباط برای آینده است.
پس هدف اصلی این نیست که در زندگی شکست نخوریم، بلکه باید استانداردهای درستی تعریف کنیم تا وقتی ایگوی ما میشکند، این رنجِ اجباری ما را در مسیر درستی قرار دهد.
پرسشهای این قسمت
چرا تحمل شکست و باختن اینقدر برای انسان سخت است؟
مغز ما از یک سیمکشیِ باستانی برای بقا استفاده میکند که در آن، از دست دادنِ منابع به معنای مرگِ قطعی بود اما به دست آوردنِ منابعِ بیشتر فقط باعث میشد کمی بیشتر زنده بمانیم. به دلیل همین نامتقارن بودنِ پیامدها در گذشته، انسانها اکنون دردِ از دست دادن و باخت را حداقل دو برابر شدیدتر از لذتِ برد پردازش میکنند.
چرا طرد شدن یا قضاوت منفی دیگران حتی در فضای مجازی ما را آزار میدهد؟
انسانها دارای یک سیستمِ پایشِ درونی به نام «جامعهسنج» هستند که مدام وضعیت ما را در گروههای اجتماعی میسنجد تا مبادا رها شویم، زیرا در تکاملِ باستانیِ ما تنها ماندن مساوی با مرگ بود. مغز ما طرد شدن توسط دیگران را، حتی اگر غریبه باشند یا معیارهایشان کاملاً بیارزش باشد، به عنوان یک تهدیدِ جانی تلقی کرده و برای تغییرِ رفتارِ ما دردِ عمیقی تولید میکند.
آیا میتوانیم با منطق و تغییر طرز فکر، ترس مغز از شکست را از بین ببریم؟
خیر، این ترس از باختن در بخشهای بسیار عمیق و قدیمیِ مغز پستانداران نهادینه شده است و با خودآگاهی، استدلالِ منطقی یا تلقین نمیتوان آن را خاموش کرد. شما تحت هیچ شرایطی نمیتوانید از احساسِ دردناکِ شکست و باخت فرار کنید، حتی اگر به صورتِ خودآگاه بدانید که این احساس در موقعیتِ فعلی (مثل از دست دادن پول یا یک بازی) هیچ تهدیدی برای جانتان ندارد.
وقتی نمیتوانیم جلوی دردِ ناشی از شکست را بگیریم، بهترین راهکار چیست؟
از آنجا که تجربهٔ دردناکِ شکست کاملاً اجتنابناپذیر است، تنها راهکار این است که اهداف، ارزشها و هویتهایی برای خود تعریف کنیم که ارزشِ رنج کشیدن را داشته باشند. ما باید به جای تلاش برای فرار از باخت، تصمیم بگیریم بر سر چه چیزی قرار است شکست بخوریم تا دردِ ناشی از آن سازنده باشد و ما را در مسیر درستی رشد دهد.
نکتههای این قسمت
ماجرا
کیت چن، محققی در دانشگاه ییل، به میمونهای کاپوچین آموزش داد تا در یک سیستم اقتصادی کوچک، سکههای آلومینیومی را با سیب معامله کنند؛ وقتی میمونها در شرایطی قرار گرفتند که یک محقق به آنها یک سیب میداد و گاهی یک سیب اضافه میبخشید، اما محقق دیگر دو سیب میداد و گاهی یکی را پس میگرفت، میمونها در ۷۱ درصد مواقع محقق اول را انتخاب کردند، با وجود اینکه از نظر ریاضی میانگین سیب دریافتی از هر دو نفر کاملاً برابر بود، صرفاً چون از تجربه تلخِ از دست دادنِ داشتههایشان فراری بودند.
حرف عجیب
طرد شدن توسط گروهی از غریبهها که دیگر هرگز آنها را نمیبینید، حتی اگر بدانید قضاوتشان بر اساس معیارهایی کاملاً بیمعنی و تصادفی است، باز هم به دلیل سیمکشیِ باستانی مغز باعث احساس درد و کاهش مشهود عزتنفس شما میشود.
حرف بحثبرانگیز
این ادعای قاطع در محتوا که شما هرگز و تحت هیچ شرایطی نمیتوانید با خودآگاهی، منطق یا تغییر طرز فکرتان بر احساس دردناکِ شکست و باختن غلبه کنید و نمیتوانید مغزتان را از این دردِ ذاتی آموزشزدایی کنید.
مناسب برای
این محتوا دقیقاً به درد کسانی میخورد که از باختن یا قضاوت دیگران میترسند و نیاز دارند یاد بگیرند به جای تلاشِ غیرممکن برای فرار از شکست، اهداف و هویت درستی برای خود تعریف کنند که ارزشِ تحملِ دردِ شکست خوردن را داشته باشد.



