چرا زندگی روزمره اینقدر فرساینده شده است
🎧 شنیدن این قسمت در تلگرام
سگ گلدن رتریور شما میلنگد و او را پیش دامپزشک همیشگی میبرید؛ همان اتاق انتظار و آکواریوم، اما این بار معاینهی ساده ۹۰۰ دلار هزینه دارد.
پارادوکسِ پیشرفتِ آماری و حسِ نارضایتیِ عمومی
ادعای محوریِ این محتوا آن است که بهرغمِ تأییدِ تمامِ اقتصاددانان مبنی بر رفاهِ بیسابقهٔ انسانِ امروزی، تجربهٔ ملموسِ ما از زندگی بهشدت بیکیفیت و ناامیدکننده شده است. نمودارها نشان میدهند که ما از نظرِ تاریخی در امنترین و ثروتمندترین نقطه ایستادهایم، اما در عمل دستگاهِ ظرفشوییِ ما پس از چهار سال از کار میافتد.
کوری دکترو در سالِ دوهزاروبیستودو نامِ این پدیده را «مزخرفسازیِ همهچیز» گذاشت تا نشان دهد چگونه عددها روی کاغذ رشد میکنند، اما احساسِ رضایتِ ما کاهش مییابد.
گوینده برای اثباتِ این افتِ کیفیت، صنعتِ هوانوردی را مثال میزند که در دههٔ هفتادِ میلادی تجربهای لوکس و تشریفاتی به شمار میرفت. در آن زمان هزینهٔ بلیت معادلِ حقوقِ یک ماه بود، اما مسافران خدماتِ بینظیری مثلِ غذای گرم با قاشق و چنگالِ واقعی و فضای کافی برای نشستن دریافت میکردند.
امروزه قیمتِ پروازها با در نظر گرفتنِ تورم به کمترین حدِ خود رسیده و اقتصاددانان این را دموکراتیزه شدنِ سفر مینامند، اما کیفیتِ آن بهشدت افت کرده است.
خطوطِ هوایی تمامِ امکاناتی را که قبلاً در بلیت گنجانده شده بود حذف کردهاند و حالا آنها را به عنوانِ خدماتِ جانبی به مسافران میفروشند. مسافرِ امروزی باید برای یک وعده غذا دوازده دلار، برای حملِ چمدان سیوپنج دلار و برای کمی فضای بیشترِ پا صدوبیست دلارِ اضافهتر بپردازد.
حتی نشستن در کنارِ فرزندِ خردسالِ خود نیز در برخی شرکتها شاملِ هزینهٔ اضافی میشود که این نشاندهندهٔ تنزلِ پرواز به یک صندلیِ متحرکِ ساده در آسمان است.
این روندِ نزولی در لوازمِ خانگی و خدماتِ اینترنتی نیز به وضوح دیده میشود و ابعادِ مختلفِ زندگی را در بر گرفته است. ماشینِ لباسشوییِ مادربزرگها تا بیستوهشت سال بدونِ مشکل کار میکرد، اما دستگاههای امروزی با وجودِ اتصال به وایفای، عمرِ مفیدی در حدِ یک همسترِ خانگی دارند.
موتورِ جستوجوی گوگل که زمانی در کمتر از یک دقیقه بهترین نتایج را نشان میداد، اکنون تنها خلاصههای بیکیفیتِ هوشِ مصنوعی و صفحاتِ پر از تبلیغات را به کاربر ارائه میدهد.
مرحلهٔ اولِ استراتژیِ تجاری و تلهٔ خدماتِ ارزان
مرحلهٔ نخستِ این استراتژیِ تجاریِ مخرب، ارائهٔ خدماتِ رؤیایی و ارزانقیمت برای فریب دادن و وابسته کردنِ کاربران است. این شرکتها در شروعِ کارِ خود، محصولات و خدمات را با قیمتی بسیار کمتر از هزینهٔ تمامشده ارائه میدهند تا مشتریان را شگفتزده کنند. برای نمونه، شرکتِ آمازون کتابها را زیرِ قیمتِ بازار میفروخت و هزینهٔ ارسال را نیز خودش پرداخت میکرد تا مخاطبان را به پلتفرمِ خود جذب کند.
در این دوره که برخی آن را یارانهٔ سبکِ زندگیِ نسلِ هزاره مینامند، سرمایهگذاران میلیاردها دلار را عمداً در کوره میسوزاندند. هدف از این ضررهای مالیِ هنگفت، خریدنِ عادتها و حافظهٔ عضلانیِ مصرفکنندگان بود تا آنها را به اپلیکیشنهای جدید معتاد کنند. در نتیجه، یک نسلِ کامل برای حدودِ یک دهه خدماتی لوکس مثلِ تاکسیِ ارزان و ارسالِ رایگانِ غذا را با قیمتی کمتر از هزینهٔ واقعی دریافت کردند.
این ارزانیِ اولیه باعث شد تا مردم به اشتباه تصور کنند که ساختارِ واقعیِ اقتصاد باید همیشه به همین شکلِ ارزان و در دسترس باشد. وقتی هزینهٔ استفاده از تاکسیهای اینترنتیِ اوبر از پولِ بنزینِ ماشینِ شخصی هم کمتر بود، هیچکس نمیتوانست در برابرِ استفاده از آن مقاومت کند.
همچنین نتفلیکس تمامِ آرشیوِ هالیوود را تنها به قیمتِ یک ساندویچ در اختیارِ کاربران قرار میداد و این خدماتِ باورنکردنی باعثِ تثبیتِ جایگاهِ این شرکتها شد.
وقتی این پلتفرمها به ابزارهای پیشفرضِ زندگیِ انسانها تبدیل شدند و رقبا را از میدان به در کردند، فازِ جدیدِ برنامههایشان کلید خورد. آنها با ایجادِ حصاری از اطلاعاتِ شخصی، خروجِ کاربران را عملاً غیرممکن ساختند و هزینهٔ ترکِ پلتفرم را برای مصرفکننده به شدت بالا بردند.
به عنوانِ مثال، تمامِ عکسهای یک فرد در سرورهای گوگل ذخیره شده و شبکهٔ حرفهایِ او در لینکدین شکل گرفته است که ترکِ آنها بهای سنگینی دارد.
استخراجِ بیرحمانهٔ سود و قفل شدنِ کاربر در سیستم
پس از قفل شدنِ کاربران در سیستم، مرحلهٔ استخراجِ بیرحمانهٔ سود آغاز میشود و کیفیتِ خدمات با شیبی ملایم رو به افول میگذارد. در این مقطع، مشتریِ اصلی از کاربرِ عادی به شرکتهای تبلیغدهنده تغییر میکند و فضای پلتفرم با محتوای پولی و بیربط پر میشود. با این حال، کاربران به دلیلِ حقِ اشتراکهایی که پرداختهاند، احساس میکنند باید به پلتفرم وفادار بمانند تا پولشان هدر نرود.
آمازون پرایم بهترین نمونه از این ترفند است که ادعا میشود نبوغِ آن در ارسالِ سریعِ کالا نیست، بلکه در ایجادِ حسِ تعهد در خریدار است. وقتی کاربر هزینهٔ اشتراکِ سالانه را میپردازد، خرید از هر فروشگاهِ دیگری را خیانت به کیفِ پولِ خود میداند.
در نتیجه، او حاضر است یک محصولِ بیکیفیتتر را با قیمتی بالاتر در آمازون بخرد، فقط برای اینکه احساس کند از اشتراکِ پرداختیاش استفاده کرده است.
فشارِ اقتصادی در مرحلهٔ نهایی به بالاترین حدِ خود میرسد و پلتفرم از هر دو گروهِ خریداران و فروشندگان به صورتِ همزمان سود میگیرد. فروشندگان مجبور میشوند برای دیده شدن در نتایجِ جستوجو و جلوگیری از دفن شدنِ محصولاتشان، هزینههای بیشتری بپردازند. در مقابل، خریداران نیز با تبلیغاتِ بیشتر، قیمتهای بالاتر و کاهشِ چشمگیرِ کیفیتِ همهچیز مواجه میشوند، در حالی که راهِ فراری ندارند.
گوینده برای تأکید بر میزانِ سوءاستفادهٔ شرکتها، به یک الگوریتمِ قیمتگذاریِ مخفی در آمازون با نامِ پروژهٔ نسی اشاره میکند. این سیستم طراحی شده بود تا قیمتها را تا بالاترین حدِ ممکن بالا ببرد و واکنشِ رقبا را بسنجد، که ادعا میشود بیش از یک میلیارد دلار سودِ اضافی استخراج کرده است.
جالب اینجاست که این فرایندِ مخرب در گزارشهای اقتصادیِ تحلیلگران به عنوانِ رشدِ حاشیهسود و یک داستانِ موفقیتآمیزِ تجاری ثبت میشود.
تسخیرِ بیسروصدای خدماتِ حیاتی توسطِ شرکتهای سرمایهگذاری
شرکتهای سرمایهگذاریِ خصوصی با ورود به کسبوکارهای کوچک و محلی، مکانیزمِ دیگری برای افزایشِ هزینههای زندگیِ انسانها ایجاد کردهاند. استراتژیِ آنها این است که شرکتها را با پولِ قرضی میخرند، پرسنل را تعدیل میکنند، قیمتها را بالا میبرند و در نهایت شرکتِ ویرانشده را میفروشند. این شرکتها که زمانی فقط با تجارتهای بزرگ کار میکردند، اکنون متوجه شدهاند که سودِ واقعی در خریدنِ خدماتِ خستهکننده اما ضروریِ روزمره نهفته است.
گوینده مثالِ دقیقی از یک کلینیکِ دامپزشکی میآورد که توسطِ همین سرمایهگذارانِ مستقر در منهتنِ آمریکا تصاحب شده است. وقتی سگِ گلدن رتریورِ شما میلنگد، او را به همان کلینیک با همان دکترِ همیشگی و آکواریومِ آشنا میبرید. اما ناگهان متوجه میشوید که فقط برای یک معاینهٔ ساده باید نهصد دلار بپردازید تا هزینهٔ بدهیهای شرکتی که کلینیک را خریده است، جبران شود.
این افزایشِ قیمتهای ناگهانی به این دلیل ممکن است که سرمایهگذارانِ خصوصی دقیقاً لحظاتی را هدف قرار میدهند که انسان هیچ قدرتِ انتخابی ندارد. هیچ انسانی در زمانِ وقوعِ یک فوریتِ پزشکی یا در میانهٔ سوگواری برای عزیزانش، قیمتِ خدماتِ اورژانس یا کفنودفْن را در شرکتهای مختلف مقایسه نمیکند.
به ادعای منابع، آمارها نشان میدهند که شما در این لحظاتِ حساس حاضر هستید هر مبلغی را که در صورتحساب نوشته شده است، بیچونوچرا پرداخت کنید.
تبعاتِ این مدلِ اقتصادی فقط به مسائلِ مالی محدود نمیشود و گاهی به قیمتِ جانِ انسانها تمام میشود. به ادعای گوینده، پژوهشها نشان دادهاند که وقتی خانههای سالمندان توسطِ شرکتهای سرمایهگذاریِ خصوصی خریداری میشوند، آمارِ مرگومیرِ ساکنانِ آنها حدودِ ده درصد افزایش مییابد. با این حال، در صفحاتِ گستردهٔ مالیِ این شرکتها، اخراجِ یک پرستار به عنوانِ بهرهوریِ عملیاتی و افزایشِ قیمتها به عنوانِ رشدِ درآمد ثبت میگردد.
شما میتوانید یکی از خوششانسترین انسانهای تاریخ باشید و در عین حال احساس کنید که در حالِ غرق شدن هستید
قانونِ تغییرناپذیرِ اقتصاد و گرانیِ توجهِ انسانی
بخشِ قابلتوجهی از گرانیهای امروز ناشی از طمعِ شرکتها نیست، بلکه ریشه در یک قانونِ اقتصادی دربارهٔ بهرهوریِ توجهِ انسانی دارد. در دههٔ شصتِ میلادی، اقتصاددانی به نامِ ویلیام بومول متوجه شد که زمانِ موردِ نیاز برای اجرای یک قطعهٔ موسیقیِ زهی از سالِ هزاروهشتصدوبیستوشش هیچ تغییری نکرده است.
چهار نوازنده برای اجرای آن قطعه در قرنِ نوزدهم دقیقاً به چهل دقیقه زمان نیاز داشتند و در قرنِ بیستم نیز همین زمان لازم بود.
از آنجا که هیچ پیشرفتی در سرعتِ اجرای موسیقی یا امکانِ کاهشِ تعدادِ نوازندگان وجود ندارد، بهرهوریِ آنها روی عددِ صفر ثابت مانده است. با این حال، چون دستمزدها در سایرِ بخشهای اقتصاد که با ماشین کار میکنند افزایش یافته، دستمزدِ این نوازندگان نیز باید بالا برود تا شغلشان را رها نکنند.
به همین دلیل، هر کاری که نیازمندِ حضورِ فیزیکی و صرفِ زمان توسطِ انسان باشد، در طولِ زمان به شکلی اجتنابناپذیر گرانتر میشود.
این واقعیتِ اقتصادی نشان میدهد که ما در دنیایی زندگی میکنیم که وسایلِ ساختهشده با تکنولوژی ارزان هستند، اما توجهِ انسانی دستنیافتنی شده است. به عنوانِ یک مثالِ روشن، خریدِ یک تلویزیونِ هشتادوپنج اینچ با کیفیتِ چهارکی فقط چهارصد دلار هزینه دارد. در مقابل، استخدامِ یک پرستار برای نگهداری از کودک ساعتی بیستوپنج دلار تمام میشود که نشاندهندهٔ تفاوتِ فاحشِ قیمتگذاری در این دو حوزه است.
گوینده ادعا میکند که این تنها مکانیزمِ صادقانه و بدونِ سوءنیت در اقتصادِ امروز است که به ما تحمیل میشود. هیچکس در این زمینه از ما دزدی نمیکند، بلکه این هزینهٔ پنهانِ پیشرفتِ تکنولوژی است که خدماتِ متکی بر انسان را گران میکند. شغلهایی مثلِ معلمی، پرستاری یا مشاورِ روانشناسی همگی از این قانون پیروی میکنند و به مرور زمان از دسترسِ طبقهٔ متوسط خارج میشوند.
پولی شدنِ سرمایههای اجتماعی و توهمِ رشدِ اقتصادی
جوامعِ گذشته دارای شبکهای از امکاناتِ رایگان و حمایتهای اجتماعی بودند که اکنون نابود شدهاند و انسانِ امروزی باید تکتکِ آنها را با پول بخرد. نویسندهای به نامِ یوهان کورتس استدلال میکند که پدربزرگهای ما یک سرمایهٔ اجتماعیِ عظیم شاملِ همسایگانِ قابلاعتماد، مدارسِ دولتیِ کارآمد و خیابانهای امن را به ارث برده بودند.
این امکانات به صورتِ رایگان با محلهای که در آن زندگی میکردند به آنها داده میشد و نیازی به پرداختِ هزینهٔ مستقیم نداشت.
امروزه تمامِ آن میراثِ اجتماعی منحل شده است و نسلِ جدید برای داشتنِ کوچکترین بخشِ آن باید هزینههای سرسامآوری بپردازد. همسایهای که در گذشته به صورتِ رایگان از کودکان مراقبت میکرد، حالا جای خود را به مهدکودکهایی داده است که هزینهٔ آنها در بسیاری از ایالتهای آمریکا از شهریهٔ دانشگاهِ دولتی بیشتر است.
حتی آشنایی و ازدواج که پیشتر از طریقِ دوستان رخ میداد، حالا نیازمندِ پرداختِ ماهیانه چهل دلار به اپلیکیشنهای دوستیابی مثلِ تیندر و هینج است.
داشتنِ یک محیطِ زندگیِ سالم نیز به یک کالای لوکس تبدیل شده است و افراد برای ورود به یک محلهٔ خوب باید مبالغِ هنگفتی پرداخت کنند. افراد معمولاً حدودِ چهارصدهزار دلار اضافهتر برای خریدِ یک خانهٔ معمولی هزینه میکنند تا مطمئن شوند فرزندانشان همکلاسیهای خوبی در مدارسِ آن منطقه دارند.
حتی مادربزرگها که پیشتر در کنارِ خانواده بودند، حالا به خانههای سالمندان فرستاده شدهاند تا هزینهٔ مراقبتِ آنها به جیبِ شرکتهای خصوصی برود.
دردناکترین بخشِ این مکانیزم آن است که نابودیِ این سرمایههای رایگانِ اجتماعی، در علمِ اقتصاد به عنوانِ رشدِ تولیدِ ناخالصِ داخلی ثبت میشود. وقتی یک شامِ خانوادگی با سفارشِ غذا جایگزین میشود یا دو غریبه برای نگهداری از فرزندانِ یکدیگر پول دریافت میکنند، اقتصاددانان این را رشد مینامند.
به ادعای گوینده، تنهایی یکی از بزرگترین محرکهای اقتصادیِ عصرِ ماست، زیرا هر نیازِ انسانی که پولی میشود، اعدادِ روی صفحاتِ گستردهٔ مالی را بزرگتر میکند.
جمعبندی
پارادوکسِ بزرگِ عصرِ ما تقابلِ بینِ تصویرِ درخشانِ آمارِ کلان و تاریکیِ فرسایندهٔ تجربهٔ خُرد و روزمرهٔ انسانها است. گوینده تأکید میکند که از منظرِ تاریخی، ما بدونِ هیچ تردیدی خوششانسترین و مرفهترین انسانهای تمامِ دورانها هستیم. در سالِ هزارونهصد، از هر ده نوزادِ آمریکایی یک نفر پیش از یکسالگی میمرد، اما امروز این آمار به یک در دویست کاهش یافته و فقرِ مطلق در سطحِ جهانی فرو ریخته است.
بیماریهای هولناکی مانندِ آبله که صدها میلیون انسان را به کامِ مرگ میکشاندند، کاملاً ریشهکن شدهاند و امید به زندگی در یک قرنِ گذشته دو برابر شده است. به جای رنجِ تاریخیِ ناشی از خرابیِ دندانها، امروز انسانها با یک ویزیتِ سادهٔ سالیانه در مطبِ دندانپزشکی مشکلِ خود را حل میکنند.
شما تمامِ دانشِ بشری را در جیبِ خود حمل میکنید و احتمالِ اینکه دچارِ قحطی شوید تقریباً به صفر رسیده است.
با وجودِ تمامِ این دستاوردهای حیرتانگیزِ بشری، روانِ انسان تواناییِ درکِ آمارهای کلانِ اقتصادی و نمودارهای پیشرفت را ندارد. انسانها در مقیاسِ خُرد، یعنی در روزهای سهشنبه، در صندوقهای ورودیِ ایمیل و در میانِ صورتحسابهای سنگینِ دامپزشکی زندگی میکنند. همین درگیریِ مدام با مکانیزمهای مخربِ اقتصادی باعث میشود که ما با وجودِ برخورداری از بالاترین سطحِ رفاهِ تاریخی، همواره احساس کنیم در حالِ غرق شدن در مشکلات هستیم.
همانطور که در محتوا ادعا میشود: «شما میتوانید یکی از خوششانسترین انسانهای تاریخ باشید و در عین حال احساس کنید که در حالِ غرق شدن هستید». ما در محاصرهٔ آیفونها و تلویزیونهای ارزانقیمت روی کاغذ ثروتمندیم، اما چیزهایی که یک زندگیِ واقعی را میسازند به شدت گران شدهاند.
داشتنِ یک خانه، همسر، مدرسهٔ خوب و خیابانِ امن چنان دور از دسترس شده که یک زندگیِ کاملاً معمولی در سالِ هزارونهصدوشصتوپنج، اکنون نیازمندِ درآمدی در سطحِ یک درصدِ ثروتمندترین افرادِ جامعه است.
پرسشهای این قسمت
چرا با وجود رشد اقتصاد و پیشرفت تکنولوژی، مردم همچنان احساس نارضایتی میکنند؟
زیرا آمارهای کلان مانند افزایش امید به زندگی یا کاهش فقر یک مفهوم انتزاعی هستند، اما انسانها درگیریهای روزمره و خُرد را با تمام وجود حس میکنند. با وجود بهبودهای تاریخی، کیفیت تجربههای روزانه مانند استفاده از اینترنت، خرید لوازم خانگی یا دریافت خدمات پزشکی به شدت افت کرده و باعث نارضایتی مداوم میشود.
چرا خدمات پلتفرمهایی مانند آمازون یا اوبر پس از مدتی گران و بیکیفیت میشوند؟
این شرکتها در ابتدا با ضررهای مالیِ عمدی، خدمات را بسیار ارزان ارائه میدهند تا کاربران را به خود وابسته کنند و رقبا را کنار بزنند. وقتی کاربران در سیستم قفل شدند و امکان خروجِ آسان نداشتند، شرکتها برای استخراج سودِ بیشتر، قیمتها را افزایش داده، تبلیغات را بیشتر کرده و کیفیتِ خدمات را به شدت پایین میآورند.
چرا خدماتی که توسط انسانها ارائه میشود مانند پرستاری و معلمی مدام گرانتر میشوند، اما تلویزیونها ارزان هستند؟
کالاهای ساختِ ماشین با پیشرفتِ تکنولوژی پیوسته ارزانتر میشوند، اما کارهایی که نیازمندِ حضور و توجهِ انسانی هستند، نمیتوانند در زمانِ کمتری انجام شوند و بهرهوریِ ثابتی دارند. برای نگه داشتنِ افراد در این مشاغل، دستمزدِ آنها باید همگام با سایر بخشهای اقتصاد بالا برود که این مسئله، خدماتِ متکی بر انسان را به طورِ اجتنابناپذیری گران میکند.
آیا افزایش تولید ناخالص داخلی (GDP) همیشه نشاندهندهٔ رفاهِ واقعی و خوشبختیِ مردم است؟
لزوماً خیر، زیرا گاهی این رشدِ اقتصادی ناشی از تبدیل شدنِ امکاناتِ رایگانِ اجتماعی به تراکنشهای پولی است. وقتی کمکِ رایگانِ همسایگان یا معاشرتهای محلی از بین میروند و افراد مجبور میشوند برای نگهداری از فرزند یا حتی پیدا کردنِ همسر پول بپردازند، این هزینهها در آمارها به عنوانِ رشدِ اقتصادی ثبت میشود، در حالی که زندگی برای انسانها تنهاتر و گرانتر شده است.
نکتههای این قسمت
ماجرا
یک نمونهی ملموس این است که وقتی سگ گلدن رتریور شما میلنگد و او را پیش دامپزشک همیشگیتان میبرید، با همان اتاق انتظار و آکواریومِ همیشگی روبهرو میشوید، اما حالا برای یک معاینهی ساده باید ۹۰۰ دلار بپردازید؛ نه به این دلیل که دامپزشک شما طمعکار شده، بلکه به این خاطر که کلینیک توسط یک شرکت سرمایهگذاری خصوصی در منهتن خریده شده تا با بالا بردن هزینهها در لحظاتی که شما درگیر احساسات هستید و فرصتِ مقایسهی قیمت ندارید، بدهیهای کلان خودش را تسویه کند.
حرف عجیب
فروپاشی جوامع محلی و تنهاییِ انسانها به عنوان افت یا ضرر در تولید ناخالص داخلی ثبت نمیشود، بلکه دقیقاً به عنوان «رشد اقتصادی» محاسبه میگردد، زیرا هر کمکی که پیشتر در یک جامعهی سالم به صورت رایگان انجام میشد (مثل نگهداری از فرزند توسط همسایه یا پختن غذای خانگی)، اکنون به یک تراکنش مالی و پولی تبدیل شده است.
حرف بحثبرانگیز
ادعای قاطعِ گوینده مبنی بر اینکه ما از نظر آمارهای کلان بیچونوچرا خوششانسترین انسانهای کل تاریخ هستیم و در بهترین دوران ممکن زندگی میکنیم، میتواند برای شنوندهای که در زندگی روزمرهاش زیر بار هزینههای سنگینِ مسکن، درمان و نگهداری از فرزند کمر خم کرده است، بسیار متناقض و حتی آزاردهنده باشد.
مناسب برای
این محتوا دقیقاً به درد کسانی میخورد که گیج و کلافهاند و از خود میپرسند چرا با وجود اینکه نمودارها و اقتصاددانان میگویند در مرفهترین دوره تاریخی با ارزانترین تکنولوژیها زندگی میکنیم، تجربهی زندگی روزمره تا این حد فرساینده، بیکیفیت و غیرقابلتحمل شده است.



