ذهن‌باز

اضطراب اجتماعی اسپنسر گرینبرگ؛ رفتن به بارها و بغل کردن غریبه‌ها

تیم ذهن‌باز،۲۷ مهر ۱۴۰۵،۲۱ دقیقه صوت،۱۳ دقیقه مطالعه

روانشناسیخودشناسی

🎧 شنیدن این قسمت در تلگرام اضطراب اجتماعی اسپنسر گرینبرگ؛ رفتن به بارها و بغل کردن غریبه‌ها

اسپنسر گرینبرگ برای غلبه بر اضطراب اجتماعی شدید خود، به توصیه یک درمانگر تکالیفی انجام داد که اوج آن رفتن به بارهای منهتن بود.

توهم راهکار جادویی در دنیای توسعهٔ فردی

ادعای وجود یک راه‌حل بی‌نقص و قطعی برای تمام مشکلات انسان‌ها، یکی از بزرگ‌ترین تله‌های صنعت خودیاری است. اسپنسر گرینبرگ و همکارش با بررسی بیش از پانصد کتاب خودیاری و بیست نوع درمان روان‌شناختی دریافتند که اکسیر فراگیری برای رنج‌های انسانی وجود ندارد و همه‌چیز به بافتار وابسته است.

آن‌ها در نهایت تمام این راهکارهای متنوع را در دوازده اهرم روان‌شناختی دسته‌بندی کردند که نشان می‌دهد ابزارها باید دقیقاً با نیازهای خاص هر شخص هم‌خوان باشند.

یکی از بزرگ‌ترین سوگیری‌های شناختی که حتی افراد بسیار باهوش نیز در آن گرفتار می‌شوند، تله‌ای ذهنی به نام چکش طلایی است. افراد در این سوگیری گمان می‌کنند چون یک روش خاص، زندگی آن‌ها را به شکل بنیادین متحول کرده است، حتماً برای دیگران هم همان‌قدر کارساز و شفابخش خواهد بود.

گرینبرگ مدعی است که این مبلغان به دلیل سوگیری انتخاب، تنها به کسانی توجه می‌کنند که پاسخِ فوق‌العاده‌ای به آن روشِ خاص داده‌اند و سپس همان تجربه را به همه تعمیم می‌دهند.

برای مثال، متخصص خوابی که با تجویز دستگاه تنفس فشار همواره مثبت برای بیمارانش نتایجی معجزه‌آسا گرفته است، ادعا می‌کند که این دستگاه کلیدِ حل تمام مشکلات است. این متخصص حتی ممکن است با اطمینان بگوید که مشکلاتِ پیچیدهٔ ورزشکاران حرفه‌ای نیز صرفاً با استفاده از همین یک دستگاهِ تنفسی برطرف خواهد شد.

متخصصان تغذیه نیز با رویکردی مشابه، داستان افرادی را تعریف می‌کنند که با حذف برخی روغن‌ها از رژیم غذایی‌شان، ناگهان به قهرمانانِ بدنسازی تبدیل شده‌اند.

این تعمیم‌های افراطی و نسخه‌های همگانی باعث سرخوردگی مخاطبانی می‌شود که پس از آزمودن توصیه‌های عمومیِ کتاب‌ها، نتیجه‌ای نمی‌گیرند و احساس شکست می‌کنند. حقیقت این است که پشت هر استراتژیِ معروف، یک داستان موفقیت استثنایی وجود دارد که لزوماً برای فیزیولوژی یا وضعیت روان‌شناختی شما مناسب نیست.

در نهایت، رویکرد تک‌نسخه‌ای به رشد شخصی ادعایی پوچ است و هر ابزارِ مداخله‌گر، تنها در زمان مناسب، با شیوهٔ اجرای درست و برای فرد مناسب کارکردِ حقیقی دارد.

ریشه‌یابی مشکلات با بررسی رویدادها و باورها

یافتن راه‌حل‌های مؤثر برای بحران‌های زندگی، نیازمند درک عمیقِ علت‌های بنیادین و قابل‌کنترلِ آن‌ها است و بدون این تشخیص دقیق نمی‌توان به هیچ نتیجهٔ پایداری رسید. درست مانند مکانیکی که برای تعمیر یک خودروی ازکارافتاده ابتدا باید از ابزارهای عیب‌یابی استفاده کند، انسان‌ها نیز برای رفع تعارض‌های خود باید از سطحِ ظاهری فراتر بروند.

یکی از ابزارهای پیشنهادی برای این کالبدشکافیِ ذهنی، تکنیک ساده‌ای به نام الف‌با‌پ است که رویداد فعال‌کننده، باورهای پنهان و پیامدهای رفتاری را به دقت تحلیل می‌کند.

در این روش، شما ابتدا رویدادی که دقیقاً باعث آغاز تنش شده است را به عنوان محرکِ اصلی شناسایی می‌کنید تا نقطهٔ شروعِ مشکل مشخص شود. برای مثال، وقتی شریک عاطفیِ شما بابت ظرف‌های نشسته در سینک شکایت می‌کند و تذکر می‌دهد، این لحظه دقیقاً همان رویداد فعال‌کننده‌ای است که چرخه را آغاز می‌کند.

سپس باید باورها یا افکاری که در آن لحظهٔ خاص از ذهن شما گذشته است را بنویسید؛ مثلاً شاید باورِ درونی شما این باشد که حق دارید در خانهٔ خود در آرامش زندگی کنید.

در مرحلهٔ سومِ این تکنیک، باید بررسی کنید که باورِ ثبت‌شده چگونه به پیامدهای رفتاری یا فوران‌های احساسیِ مخرب در درون شما ختم شده است. احساسِ خشمِ شدید، کلافگی، یا رفتارهایی مانند بلند کردنِ صدا در برابر شریک عاطفی، همگی پیامدهایی هستند که مستقیماً از دلِ همان باورهای پنهان بیرون آمده‌اند.

با ردیابیِ مداومِ این الگوها، فرد می‌تواند ساختارِ علی‌ومعلولیِ رفتار خود را که تا پیش از این هرگز به آن‌ها توجه نکرده بود، با وضوحِ بالا مشاهده کند.

گرینبرگ ادعا می‌کند که انسان‌ها در طول روز هزاران فکر مختلف دارند، اما به دلیل فراموشیِ دائمی، توانایی یادآوریِ تقریباً هیچ‌کدام از آن‌ها را پس از گذشتِ زمان ندارند. او تکنیکِ پرسش درونی را پیشنهاد می‌دهد که بر اساس آن باید دقیقاً در همان لحظه‌ای که احساساتِ شما تغییر می‌کند، مکث کنید و دلیلِ آن را بپرسید.

اگر فقط بیست دقیقه برای ریشه‌یابی صبر کنید، آن احساس به یک تودهٔ مه‌آلود تبدیل می‌شود و دیگر نمی‌توانید بفهمید چه فکرِ گذرایی شما را به هم ریخته است.

مواجههٔ تدریجی با ترس‌ها و حذف رفتارهای ایمنی‌بخش

غلبه بر ترس‌های محدودکننده تنها از طریق رویارویی مستقیم با آن‌ها امکان‌پذیر است، اما این رویارویی باید کاملاً بدون استفاده از هرگونه رفتارِ پنهانِ محافظتی انجام شود. مغز انسان با مشاهدهٔ خطرهای غیرواقعی، مرزهایی فرضی می‌سازد و اجتنابِ مداوم از این موقعیت‌ها باعث می‌شود تا فرد از تجربه‌های ارزشمندِ زندگی محروم بماند.

درمانگران در روش مواجهه‌درمانی، از بیمار می‌خواهند تا با ایجاد یک سلسله‌مراتب از ترس‌هایش، خود را به‌صورت تدریجی در معرض اضطراب قرار دهد تا ذهن ایمن بودنِ شرایط را بیاموزد.

گرینبرگ برای اثبات این موضوع، تجربهٔ شخصی خود در مبارزه با اضطراب اجتماعیِ شدید را بازگو می‌کند که در جوانی زندگیِ او را فلج کرده بود. او تمرین‌های خود را با کارهای ساده‌ای مانند پرسیدنِ ساعت از افراد ناشناس آغاز کرد و در نهایت قدم به بارهای شلوغِ منهتن گذاشت.

او در آنجا از مردانِ غریبه می‌پرسید که آیا حاضرند او را در آغوش بگیرند، و ادعا می‌کند این کارِ وحشتناک اضطراب او را به شکلی دائمی کاهش داد.

با این حال، شرط اصلی موفقیت در این تمرین‌های رویارویی این است که افراد از رفتارهای ایمنی‌بخش که به صورت موقت احساس آرامش می‌دهند، کاملاً پرهیز کنند. مثلاً فردی که از پرواز می‌ترسد اما پیش از هر سفر وسواس‌گونه گزارش‌های هواشناسی را بررسی می‌کند، به ذهنِ خود آموزش می‌دهد که پرواز فقط در هوای کاملاً بی‌نقص امن است.

این کار باعث می‌شود سیستم روانیِ فرد دچار شکنندگی شود و مغز هرگز قانونِ کلیِ ایمن بودنِ پرواز را به درستی یاد نگیرد.

ترک زودهنگامِ مهمانی‌ها برای فرار از اضطراب اجتماعی یا خندیدنِ بیش‌ازحد برای جلب رضایتِ مخاطب نیز نمونه‌های رایجی از همین رفتارهای مخرب و ایمنی‌بخش هستند. اگرچه این رفتارها در لحظه فرد را از فشارِ روانی نجات می‌دهند، اما در بلندمدت مانع از درمانِ قطعی ترس می‌شوند و چرخهٔ اضطراب را تقویت می‌کنند.

رویاروییِ اصولی به معنای ماندن در موقعیتِ ترسناک و تحملِ عمدیِ اضطراب است تا زمانی که ذهنِ فرد از واکنش‌های افراطی و غیرمنطقیِ خود خسته شود.

بازتعریف بهره‌وری فراتر از کارِ طاقت‌فرسا

بهره‌وری واقعی صرفاً به معنای کارِ بیشتر و تولید خروجیِ بی‌وقفه نیست، بلکه ترکیبی ریاضی‌وار از زمانِ صرف‌شده، میزانِ کارایی و اهمیتِ ذاتیِ فعالیت‌ها است. اگر انسان بهره‌وری را فقط در شغل خود خلاصه کند، به‌سرعت سایر ارزش‌های بنیادین زندگی‌اش مانند خانواده، روابط عاطفی یا تفریحِ سالم را قربانی خواهد کرد.

گرینبرگ معادله‌ای برای این مفهوم ارائه می‌دهد که در آن بهره‌وریِ سالم برابر است با حاصل‌ضربِ زمان در کارایی، و سپس ضربِ آن در میزانِ ارزش پروژه برای فرد.

تلاش برای افزایشِ کورکورانهٔ زمانِ کار معمولاً یک تلهٔ فریبنده است، زیرا اضافه کردنِ ساعت‌های بیشتر برای کسی که هم‌اکنون هفتاد ساعت کار می‌کند، نتیجهٔ ملموسی ندارد. به جای آن، می‌توان بر روی کارایی تمرکز کرد و با آماده‌سازیِ پیشاپیشِ تجهیزات یا حذفِ کاملِ عوامل حواس‌پرتی، خروجیِ بسیار بیشتری را تولید کرد.

او ادعا می‌کند که حتی با صرفِ تنها پنج ساعت زمان برای تمرین و بهبودِ سرعتِ تایپ، یک کارمند می‌تواند کارایی شغلیِ خود را برای سال‌های آینده چشمگیر افزایش دهد.

مهم‌ترین و اغلب نادیده‌گرفته‌ترین بخشِ این معادله، عاملِ اهمیت است که نشان می‌دهد یافتنِ یک هدفِ درست می‌تواند صدها بار ارزشمندتر از اضافه‌کاری‌های فرسایشی باشد. یک رانندهٔ کامیون که برای زودتر رسیدن استراحت را حذف می‌کند و با سرعت غیرمجاز می‌راند، شاید محموله را سریع‌تر تحویل دهد اما جانِ انسان‌ها را به خطر می‌اندازد.

این راننده با قربانی کردنِ ارزش‌های مهم‌تری مانند ایمنی برای رسیدن به یک هدفِ سطحی، نشان می‌دهد که درکِ درستی از بهره‌وریِ اصولی و همه‌جانبه ندارد.

نگرانی‌ها مانند قلدرهای حیاط مدرسه هستند که فقط تمایل دارند در لحظهٔ غافلگیری به شما حمله کنند تا کنترلِ روانِ شما را در دست بگیرند

مدیریتِ اضطرابِ فکری از طریقِ تعیینِ زمانِ نگرانی

تلاش برای سرکوبِ افکار منفی یا پاسخ دادنِ تحلیلی و منطقی به هر نگرانیِ کوچک، معمولاً چرخهٔ نشخوارِ فکری را عمیق‌تر کرده و اضطراب را تشدید می‌کند. بسیاری از افرادِ مضطرب به‌اشتباه گمان می‌کنند که نگرانیِ پیوستهٔ آن‌ها رویکردی مسئولانه است و اگر فوراً نگران نشوند، حتماً فاجعه‌ای جبران‌ناپذیر رخ خواهد داد.

این باورِ نادرستِ مبنی بر سودمند بودنِ نگرانی، باعث می‌شود فرد ساعت‌ها در یک باتلاقِ ذهنی گرفتار بماند، بی‌آنکه به هیچ راه‌حلِ عملی برای بحرانش دست یابد.

راهکارِ اثربخش اما غیرمنتظره برای حل این بحران، اختصاص دادنِ یک بازهٔ زمانیِ کاملاً مشخص در طول روز، صرفاً برای نگران شدن و موکول کردنِ افکار به آن زمان است. فرد می‌تواند ساعت پنج عصر را به عنوان زمان نگرانی تعیین کند و در طول روز هر بار که مضطرب شد، آن موضوع را فقط روی کاغذ یادداشت کند.

این سیستمِ پردازشِ گروهی به شما اجازه می‌دهد تا وظیفهٔ رسیدگی به ترس‌هایتان را به تعویق بیندازید و به ذهن دستور دهید که تا فرا رسیدنِ زمانِ مقرر صبر کند.

هنگامی که ساعت پنج عصر فرا می‌رسد، باید بر اساسِ لیستِ نوشته‌شده، با تمامِ توان و به شکلِ اغراق‌آمیزی سعی کنید به آن موضوعات فکر کنید و نگران شوید. گرینبرگ ادعا می‌کند که این رویاروییِ متمرکز، به‌سرعت به افراد نشان می‌دهد که آن‌ها کنترلِ بسیار بیشتری بر روی ورود و خروجِ افکارشان دارند تا آنچه قبلاً تصور می‌کردند.

پس از پانزده تا بیست دقیقه تلاش برای نگرانیِ خودخواسته، فرد احساس می‌کند که این کار بی‌معناست و ذهن در برابر این فشارِ ساختگی مقاومت می‌کند.

پس از پایانِ این زمان، فرد می‌تواند با ذهنی شفاف‌تر به فازِ حلِ مسئله وارد شود و برای یکی از نگرانی‌های واقعیِ خود یک برنامهٔ اقدامِ عملی بنویسد. نگرانی‌ها مانند قلدرهای حیاط مدرسه هستند که فقط تمایل دارند در لحظهٔ غافلگیری به شما حمله کنند تا کنترلِ روانِ شما را در دست بگیرند.

اما اگر شما خودتان پیش‌قدم شوید و به قلدرِ ذهنتان بگویید که دقیقاً در یک ساعت مشخص آمادهٔ درگیری هستید، ترس‌هایتان قدرتِ غافلگیریِ خود را از دست می‌دهند.

طراحیِ زندگی با فعالیت‌های دارای ارزشِ ذاتی

استراحت و تفریحِ انسان نباید با فعالیت‌های بی‌حاصل و مخرب پُر شود، بلکه باید با کارهایی جایگزین گردد که فرد پس از انجامِ آن‌ها احساسِ رضایت کند. انسان‌ها اغلب برای فرار از خستگیِ روزمره به کارهایی متوسل می‌شوند که در لحظه آرام‌بخش به نظر می‌رسند، اما در بلندمدت هیچ نیازی را به شکلی اصولی برطرف نمی‌کنند.

پیشنهادِ جایگزین کردنِ زمانِ استراحت با اضافه‌کاریِ مداوم نیز رویکردی اشتباه است، زیرا نیازِ بنیادینِ انسان به آرامش را انکار کرده و روان را فرسوده می‌کند.

راه‌حلِ پیشنهادی این است که فعالیت‌های منفعلانهٔ خود را با کارهایی که در دستهٔ فعالیت‌های رضایت‌بخش قرار می‌گیرند و برای شما ارزش ذاتی دارند، جایگزین کنید. به جای آنکه ساعت‌ها بی‌هدف در گوشی موبایل وقت‌گذرانی کنید و در نهایت پشیمان شوید، می‌توانید یک مستندِ آموزنده که مدت‌هاست قصد دیدنش را دارید تماشا کنید.

این تغییرِ کوچک در نحوهٔ گذراندنِ زمانِ آزاد باعث می‌شود تا سال‌ها بعد نیز از تماشای آن مستند خوشحال باشید و اطلاعاتِ آن را در حافظهٔ خود نگه دارید.

گاهی حتی پیوند زدنِ دو کارِ بسیار ساده می‌تواند یک تفریحِ رضایت‌بخشِ کاملاً جدید بسازد که اجرای آن نیازی به ارادهٔ پولادین یا امکاناتِ خارق‌العاده ندارد. گرینبرگ مدعی است که ترکیبِ کارهایی مانند بیرون رفتن برای پیاده‌رویِ آرام در طبیعت و تماس گرفتن با یک دوستِ قدیمی، می‌تواند روحیهٔ شما را متحول کند.

با اینکه این توصیه‌ها ممکن است برای برخی بیش از حد بدیهی به نظر برسند، اما دلیلِ درماندگیِ بسیاری از افراد دقیقاً مقاومت در برابر اجرای همین اصولِ پایه است.

جمع‌بندی

خواندنِ صدها کتابِ خودیاری و یادگیریِ پیچیده‌ترین تکنیک‌های روان‌شناسی تا زمانی که در قالبِ تمرینِ عملی پیاده نشوند، هیچ تأثیری در بهبودِ پایدارِ زندگی نخواهند داشت. بسیاری از علاقه‌مندان به مباحثِ توسعهٔ فردی، مطالعهٔ مستمر را با پیشرفتِ واقعی اشتباه می‌گیرند و در چنگالِ توهمِ رشد و یادگیریِ منفعلانه گرفتار می‌شوند.

مصرفِ بی‌رویهٔ اطلاعات تنها نوعی شبیه‌سازِ پیشرفت است که زمانِ ارزشمندِ شما برای اقدام کردن را می‌بلعد و فقط احساسِ کاذبِ در حالِ تغییر بودن می‌دهد.

ادعای اصلیِ گرینبرگ این است که بالاترین و تأثیرگذارترین استراتژی، دقیقاً همان کاری است که کمترین جذابیت را برای افراد تنوع‌طلب دارد و آن اقدامِ عملی است. مطالعهٔ متمرکزِ تنها یک فصل از یک کتاب و پیاده‌سازیِ دقیقِ دستورالعمل‌های آن، از مرورِ سطحی و سریعِ ده‌ها استراتژیِ جذاب و جدید بسیار اثربخش‌تر است.

قانونِ طلایی در این مسیر این است که تا زمانی که واقعاً چیزی را اجرا نکنید، زندگی شما تغییر نخواهد کرد.

در نهایت، انتخاب‌های روزمره و تصمیم‌های خردِ شما در لحظاتِ کوتاه هستند که مسیرِ کلیِ زندگی را به سمتِ ارزش‌های بنیادین می‌کشانند یا از آن‌ها منحرف می‌کنند. اگر از خواندنِ توصیه‌های عمومی خسته شده‌اید، باید بپذیرید که مشکل در متن‌ها نیست، بلکه در عدمِ تطبیقِ ابزارها با شرایطِ شخصی و همچنین فقدانِ اراده برای شروع است.

تحولِ روان‌شناختی نیازمند تشخیصِ درستِ ریشهٔ مشکلات، انتخابِ دقیقِ استراتژیِ شخصی‌سازی‌شده و در نهایت شجاعتِ کافی برای دست کشیدن از توهمِ آگاهیِ بدونِ عمل است.

پرسش‌های این قسمت

چرا توصیه‌های کتاب‌های موفقیت و توسعهٔ فردی برای من جواب نمی‌دهد؟

نویسندگانِ این کتاب‌ها اغلب به دنبال یک راه‌حل جادویی و تک‌نسخه‌ای هستند و تصور می‌کنند روشی که زندگی خودشان را متحول کرده، برای همه مناسب است. در واقعیت، هیچ راهکارِ جهان‌شمولی وجود ندارد و هر تکنیک روان‌شناختی تنها زمانی مؤثر است که دقیقاً با شرایط، فیزیولوژی و نیازهای خاصِ همان شخص در همان زمان هم‌خوان باشد.

چطور می‌توانم افکار منفی و نگرانی‌های مداومم را کنترل کنم؟

راهکارِ مؤثر این است که یک زمانِ مشخص در روز (مثلاً ساعت پنج عصر) را فقط به نگران شدن اختصاص دهید و افکارِ مزاحمِ طولِ روز را تا فرا رسیدنِ آن ساعت روی کاغذ یادداشت کنید. این کار به شما نشان می‌دهد که بر افکارتان کنترل دارید و وقتی در زمان مقرر سعی می‌کنید با تمام توان نگران شوید، خیلی زود متوجه بی‌فایده بودنِ این نشخوارهای فکری خواهید شد.

بهترین روش برای ساختن عادت‌های جدید و پایبندی به آن‌ها چیست؟

مؤثرترین تکنیک، «بازتابِ عادت» است؛ یعنی بررسی کنید در گذشته کدام عادت‌ها را با موفقیت ساخته‌اید و دقیقاً از همان الگوها و کارهای شخصیِ خودتان برای عادت‌های جدید استفاده کنید. همچنین تعریفِ یک نسخهٔ بسیار کوچک از عادت، مانند انجام تنها ده حرکت اسکوآت در روزهایی که اصلاً وقت باشگاه ندارید، باعث می‌شود چرخهٔ ذهنیِ عادت هرگز قطع نشود.

چگونه می‌توانم ترس‌های فلج‌کننده و اضطراب اجتماعی خود را درمان کنم؟

غلبه بر این ترس‌ها نیازمند رویارویی مستقیم و تدریجی از طریق مواجهه‌درمانی است، اما به شرطی که تمام «رفتارهای ایمنی‌بخش» را به‌کل کنار بگذارید. اگر هنگام ترسیدن به کارهایی پناه ببرید که به شما آرامشِ موقت می‌دهند (مثل لبخند زدنِ افراطی یا فرارِ زودهنگام از جمع)، مغزتان هرگز متوجه نمی‌شود که آن موقعیت در واقعیت هیچ خطری نداشته است.

نکته‌های این قسمت

ماجرا

اسپنسر گرینبرگ برای غلبه بر اضطراب اجتماعی شدید خود، به توصیه یک درمانگر تکالیف عجیبی برای رویارویی با ترس‌هایش انجام داد که اوج آن رفتن به بارهای منهتن و گفتن این جمله به مردان غریبه بود: «ببخشید، ممکن است مرا بغل کنید؟» او با وجود اینکه از شدت ترس فکر می‌کرد در حال مرگ است، در کمال تعجب نه تنها مشتی به صورتش نخورد، بلکه چند بار هم توسط غریبه‌ها در آغوش گرفته شد و همین کارِ عملی، اضطراب اجتماعی او را به شکلی چشمگیر کاهش داد.

حرف عجیب

در یک آزمایش علمی، گروهی که به آن‌ها گفته شده بود در رختخواب تمام تلاش خود را بکنند تا بیدار بمانند، سریع‌تر از گروهی که تمام سعی‌شان را برای خوابیدن می‌کردند، به خواب رفتند.

حرف بحث‌برانگیز

این ادعا که استفاده از «نیروی اراده» برای حل مشکلات معمولاً یک تله و اشتباه است و همچنین این موضوع که توصیه به «تفکر مثبت» یکی از بدترین و روی‌اعصاب‌ترین حرف‌هایی است که می‌توان به یک فرد افسرده زد.

مناسب برای

این محتوا دقیقاً به درد کسانی می‌خورد که از انبوهِ توصیه‌های عمومیِ کتاب‌های خودیاری خسته شده‌اند و می‌خواهند بدانند چرا این روش‌ها برایشان جواب نمی‌دهد و چگونه باید تکنیک‌های روان‌شناختی را دقیقاً متناسب با شخصیت و شرایط خاص خودشان انتخاب کنند.

شنیدن در کانال پادمی

پادمی را در تلگرام دنبال کن

خلاصهٔ فارسی و شنیدنیِ بهترین گفت‌وگوها و سخنرانی‌های جهان، هر قسمت به‌محضِ انتشار.

عضویت در کانال پادمی

قسمت‌های مرتبط

تازه‌ترین قسمت‌ها